۱۳۹۳ آذر ۶, پنجشنبه

ایرانه خانم زیبا


دق که ندانی که چیست گرفتم، دق که ندانی ،تو خانم زیبا
حال تمامَم از آن تو بادا ،گرچه ندارم خانه در این‌جا خانه در آن‌جا
سَر که ندارم که طشت بیاری که سر دَهَمَت سر
!با توام ایرانه خانم زیبا 

شانه کنی یا نکنی آن همه مو را فرق سرت باز منم باز کنی یا نکنی باز
آینه بنگر به پشت سر آینه بنگر به زیرزمین با تو منم خانم زیبا
چهره اگر صدهزارسال بماند آن پشت با تو که من پشت پرده‌ام آن‌جا
کاکل از آن سوی قاره‌ها بپرانی یا نپرانی با تو خدایی برهنه‌ام آن‌جا
بی‌تو گدایم ببین گدای کوچه‌ی دنیا
با توام ایرانه خانم زیبا

                          رضا براهنی







کودکانه


همیشه در جمع های خانوادگی، من قاطی حرف آدم بزرگ ها نیستم. اصلا دوست ندارم که باشم. هر کسی همزبان خودش را می خواهد. میروم بچه ای پیدا میکنم و سر رفاقتی می اندازم. این کار تنها کاریست در عالم که من بسیار در آن متبحرم. راندمانم صدر در صد است.هر بچه ای قلقی دارد . بچه ها کمتر با نا آشناها هم صحبت میشوند مخصوصا اگر آن نا آشنا  بزرگتر هم یاشد.
باید خودت را پرت کنی وسط دنیایشان. باید ثابت کنی که دنیای آنها برایت دنیای واقعیست، اسباب بازی ها و کارتون ها و همه و همه چیزهای کودکانه، بزرگترین مسایل عالم است. در این صورت است که دیگر رفیق میشوند با تو. بارها با بچه ها خاله بازی کردم و جالب اینکه همیشه نقش بچه را به من دادند. دنیای کودکان بسیار دوست داشتنیست.
 لذتی بالاتر از این سراغ دارید که کودکی در آغوش شما باشد و با هم کارتون ببینید؟  یا اینکه بچه ای را که شما سال گذشته برای اولین بار و تنها بار دیده ای، باز هم تو را در خاطر دارد و خاطره با تو را دوباره شیرین تعریف میکند.یا چه شیرین است که در جمعی نشسته ای و مجبوری بنشینی، اما یکی از همین بچه ها می آید ودستت را میگیرد و به اتاقش میبرد تا از دست این دنیای جدی احمقانه نجات پیدا کنی و به دنیای شوخی کودکانه بروی. دیگر باورشان شده که من متعلق به دنیای آنها هستم نه دنیای آدم بزرگ ها.
 دلم برای آغوش گرم تک تک این بچه ها تنگ شده و میشود. دلم تنگ شده برای این که این بچه ها مرا به اسم کوچک صدا بزنند -بی اعتنا به تذکر بزرگترهاشان که میگویند بگو عمو یا دایی یا ... . و من همان آرش خالی را بسیار دوست تر میدارم. دلم تنگ شده برای اینکه شما را بخندانم و شاهد خندیدنتان باشم. 

۱۳۹۳ آذر ۴, سه‌شنبه

قانون چهارم

قانون چهارم:

 یک عمر زندگی آدمها مثل یک روز و حتی شبیه یک ساعت از عمرشان است، پس بایسته و شابسته آن است که مرد یک ساعت و یا یک روزش را به گونه ای صرف کند که انگار آخرین ساعت و روز است.

۱۳۹۳ آبان ۳۰, جمعه

when i was a child


الان را نباید نگاه کرد که ظاهرا بیکار است و بازنشسته، تا همین چند سال پیش پدرهمیشه دو شغل را همزمان و با کیفیت جلو میبرد. الان که به روزهای گذشته نگاه میکنم به آن همه انرژی و سخت کوشی غبطه میخورم.
 شغل دوم پدر هیچ گاه ثابت نبود، هر چند سال یکبار تغییر میکرد. از کار کردن با ماشین های سنگین گرفته تا تاکسی و ... . در دوران کودکی من، پدر یک مغازه ساعت سازی داشت، صبح ها تا بعد از ظهر اداره بود، می آمد خانه ناهار میخورد و کمی استراحت و خواب، دوباره شال و کلاه میکرد به سمت مغازه تا دم دمای غروب، به خانه هم که می آمد بعد از استراحت مشغول تعمیرات ساعت و تلفن های مردم میشد.
نکته جالب برای من، خواب ظهرگاهی پدر بود که به غایت کوتاه بود.شاید در نهایت 15 دقیقه. سریع میخوابید و بیدار میشد.همیشه این سوال را هم از مادر میپرسید: خوابم برد؟ مادر هم در جواب میگفت: آره.صدای خرناست بلند شده بود. همین کافی بود که پدرراضی،  با انرژی  کامل به شغل دوم بپردازد.
بعد ها که موبایل و تعمیرات موبایل تازه داشت رونق میگرفت. شغل دوم پدر هم تغییر کرد.این بار من و برادرم هم در تعمییرات  کمک میکردیم. بعد از چند سال، تعمیرات موبایل در خانه ما ،فقط توسط مادر انجام میشد. گوشی ها را باز میکرد و ال سی دی یا پد یا ...را عوض میکرد یا با فرچه و اسپری قسمت سولفاته شده را تمیز میکرد.هنوز تصویرش جلوی چشمانم هست.با ظرافت و وسواس خاصی این کار را انجام میداد. در ضمن مادر وظیفه دیگری هم داشت،  حسابرسی مالی مغازه هم  با مادر بود. هر شب ،ورودی خروجی ها را در دفتر ثبت میکرد. 
یادم هست که چندین مرتبه در کودکی از پدر پرسیدم چرا اینقدر کار میکنی؟خسته نمیشی؟
گفت که مرد باید کار کنه، باید درآمد داشته باشیم تا در آینده شما نیاز مالی نداشته باشید. 
و آینده نگری پدر تعبیر شد. 
و ای کاش ذره ای از سخت کوشی پدر و مادر در من هم میبود.