‏نمایش پست‌ها با برچسب یاد باد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یاد باد. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آذر ۶, پنجشنبه

کودکانه


همیشه در جمع های خانوادگی، من قاطی حرف آدم بزرگ ها نیستم. اصلا دوست ندارم که باشم. هر کسی همزبان خودش را می خواهد. میروم بچه ای پیدا میکنم و سر رفاقتی می اندازم. این کار تنها کاریست در عالم که من بسیار در آن متبحرم. راندمانم صدر در صد است.هر بچه ای قلقی دارد . بچه ها کمتر با نا آشناها هم صحبت میشوند مخصوصا اگر آن نا آشنا  بزرگتر هم یاشد.
باید خودت را پرت کنی وسط دنیایشان. باید ثابت کنی که دنیای آنها برایت دنیای واقعیست، اسباب بازی ها و کارتون ها و همه و همه چیزهای کودکانه، بزرگترین مسایل عالم است. در این صورت است که دیگر رفیق میشوند با تو. بارها با بچه ها خاله بازی کردم و جالب اینکه همیشه نقش بچه را به من دادند. دنیای کودکان بسیار دوست داشتنیست.
 لذتی بالاتر از این سراغ دارید که کودکی در آغوش شما باشد و با هم کارتون ببینید؟  یا اینکه بچه ای را که شما سال گذشته برای اولین بار و تنها بار دیده ای، باز هم تو را در خاطر دارد و خاطره با تو را دوباره شیرین تعریف میکند.یا چه شیرین است که در جمعی نشسته ای و مجبوری بنشینی، اما یکی از همین بچه ها می آید ودستت را میگیرد و به اتاقش میبرد تا از دست این دنیای جدی احمقانه نجات پیدا کنی و به دنیای شوخی کودکانه بروی. دیگر باورشان شده که من متعلق به دنیای آنها هستم نه دنیای آدم بزرگ ها.
 دلم برای آغوش گرم تک تک این بچه ها تنگ شده و میشود. دلم تنگ شده برای این که این بچه ها مرا به اسم کوچک صدا بزنند -بی اعتنا به تذکر بزرگترهاشان که میگویند بگو عمو یا دایی یا ... . و من همان آرش خالی را بسیار دوست تر میدارم. دلم تنگ شده برای اینکه شما را بخندانم و شاهد خندیدنتان باشم. 

۱۳۹۳ مهر ۳۰, چهارشنبه

نامه

آن قدیم ها که نامه و نامه نگاری موضوعیت داشت، همیشه دوست داشتم که روزی پست چی بیاید و نامه ای بیندازد در صندوق پست خانه مان. صندوق پست که خیلی فانتزیست برای آن زمان. نامه را بیندازد در حیاتمان. هیچ وقت این اتفاق نیافتاد که منتظر نامه باشم. 
این روز ها که نامه میاید از نوع الکترونیکی زیاد لذت بخش نیست. حتی پیام های عاشقانه هم در این فضای مجازی کیفی ندارد. نامه، فیزیکی بود.میشد در دست گرفت، بویید و بوسید. اصلا هویت دارد و داشت. دست خط یک نفر بود ، شناسه اش بود. میشد در دست گرفت نامه را و تخیل کرد طرف را. خیالتان را راحت کنم اصلا موجودی زنده بود.
چند وقت پیش ها که دست نوشته های دایی محمود را می خواندیم در سن 16 سالگی ، یعنی چند ماه قبل از اینکه ما را تنها بگذارد و برود. بغض عجیبی داشتم، عکسش را بارها در آلبوم ها دیده بودیم.اما عکس هایش مثل دست خطش- مثل آن شعر هایی که نوشته بود و حتی آن لغات انگلیسی که در آخر دفترش نوشته بود تا حفظ کند- نیستند.عکس ها روح ندارند. دفترش را که خواندم فکر کردم اگر زنده بود چه میکرد و کجا بود و ... .اگر بود 51 ساله بود.

۱۳۹۳ خرداد ۹, جمعه

ژیان

به قول خودش همه چیز را فروخته بود تا خانه بخرد. هنوز هم به ما توصیه میکند که اولین کار خرید خانه است، بعد ماشین و غیره. به هر حال برای مدت ها ماشین نداشتیم تا اینکه بالاخره ما یک ژیان سفید خریدیم. یک ژیان معمولی نبود، البته منظورم این نیست که مثلا تیپ ترونیک داشت یا سان رووف -البته سان رووف داشت، ولی اتومات نبود- باید همان اول تصمیمت را میگرفتی که سان روف میخواهی یا نه. باز و بسته کردنش مراحل و مراتب  خاص داشت.
این ژیان تنها ژیانی بود که پدر میتوانست بدون ناراحتی در جای راننده بنشیند و سرش به سقف ماشین نخورد. من و فکر می کنم کمی هم آرمین رانندگی رو با همین ماشین ژیان یاد گرفتیم با اون دنده معرکش! من و آرمین وقتی تمرین رانندگی میکردیم 4 تا متکا ، دو تا برای زیر پا مون دو تا برای پشت کمرداشتیم تا قد و ارتفاعمون به قواره ماشین جور بیاد. اصلا 4 تا متکا بودن به اسم متکای تمرین رانندگی آرش و آرمین. افتخاری بود رانندگی کردن در سنین کم یا اصلا برای خانواده پدری ارثی بود یاد گرفتنش در بچگی. البته عمو زاده های بزرگتر بعد از یادگیری های اولیه چندین باری عقب ماشین را به جلویش و جلوی ماشین را به کمرش گره زده بودند. 
اولین سفر ما با ماشین شخصی هم خب طبیعتا با این ژیان صورت گرفت، رفتیم همدان برای کاری. مسیر طولانی بود اون روزها و نا میزون و ژیان هم که سرعتش معلوم و محدود ، حتی نق نق های آرمین خاطرم هست. بنده خدا همیشه حالت تهوع میگرفت در مسافرت در ماشین.