‏نمایش پست‌ها با برچسب خود سروده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خود سروده. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ آذر ۱۵, دوشنبه

شعری برای معشوق

دوست دارم که بیایی، بنشینی به برم
 در میان همه خوبان، تو شوی همسفرم
عاشقم بیش ز دی، کم ز فردا" سخنم
 مثل لالایی مجنون، نیمه شب تا سحرم


پ.ن: به تاریخ امروز سروده شد

۱۳۹۴ آذر ۷, شنبه

جوی نقره مهتاب

دم دمای کریسمس، شب هنگام، که آرام و خرامان، در خیابان اصلی شهر قدم میزنی و به جز صدای پاهای خودت، صدای انواع سازهای بادی و زهی خیالت را پرواز میدهد به هر کجا، بوی شکلات های رنگ و وارنگ و بوی شراب قرمز گرم و همهمه شادی آفرین مردم. با ریسه های رنگ رنگی مغازه ها و کاج بلندی که ستاره باران آرزوها شده و دانه های سفید برف که بی هیچ دلهره ای روی صورتت مینشینند و نوید عشق میدهند، صدایی از جنس بلور در گوش میپیچد: ..... و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگریست.


پ.ن: زمستان امد. اشتوتگارت، فایهینگن.

۱۳۹۴ خرداد ۲۴, یکشنبه

زخم!

رفته بودم اتاق یکی از دوستان، از هر دری سخنی. زد تو کار نوستالژی و یاد ایام گذشته. از روابط عشقیش گفت و دوست دختر اولش که اینطور بود و دوست دختر دومش اینطور و چه و چه و چه. یک جای صحبتش رو کرد به من پرسید که دوست دختر داشتی؟ البته منظورش واقعا خود این سوال نبود، چون که از نظرش جواب من به سوال قطعا می بایست مثبت می بود. انتظار داشت که من رشته کلام را به دست بگیرم. در جواب سوالش گفتم بله. کمی دلهره داشتم، طبق تعاریف این نوع رابطه، جواب من اصولا باید نه میبود. اما خجالت کشیدم که قضاوت بشوم. اینکه عمری از تو گذشته باشد و تو رابطه ای را تجربه نکرده باشی به معنای تامش انقدر عجیب است که وقتی به دوستانم میگویم من در تمام عمرم به اندازه یک لیوان هم نوشابه نخورده ام. 
دوباره شروع به صحبت کرد،از عشق و سکس و بوسه و مهربانی و عاطفه و...
گفت که اولین بوسه خیلی شیرین بود و اینطور بود و آنطور بود.داستان بوسه ها را برایم با اشتیاق تعریف کرد. شاید از چشمانم خواند که من با این لذت کاملا غریبم. پرسید، دوست دخترهایت را بوسیدی؟ 
ماندم چه بگویم، حقیقت یا اینکه از خیال پردازیم کمک بگیرم و داستانی برایش سر هم کنم. دهانم خشک شد، در همان یک ثانیه که بر من سالی گذشت، گفتم نه! نبوسیدم.
گفت یعنی لب های دوست دخترت را نبوسیدی؟ 
عرق شرم  و دهان خشک و چشمان نافذ سوال کننده، گفتم نه. 
گفت پس این چه دوست دختری  بوده که تو داشتی و حتی بوسه ای هم در کار نبوده. یه سری سوالات هستند که می پرسند و گفتن حقیقتش بسیار سخت و آزار دهنده است. گفتم شرم زیاد داشتم و دارم هنوز. دوست نداشتم که فکر بد کنند راجع به من.
-فکر بد؟! پسر خوب همانطور که تو دوست داری دختر ها هم دوست دارند. خیلی بدیهی و ساده است.

حق را کامل به او دادم،در دلم غمی نشست،تازه نمیدانست که از رابطه ها فقط تلخکامی هایش را چشیده ام. سکس و بوسه که توی سرم بخورد، حتی نوازشی هم در کار نبود. اصلا شاید دوست دختری در کار نبود. خیال بود و خیال بود و خیال.


۱۳۹۳ اسفند ۲۸, پنجشنبه

ماچ فرنگی یا ماچ در فرنگ


خواستم که اول اسمش را همین ماچ فرنگی بگذارم، اما دیدم که ممکن است مورد منشوری شود و سوتعبیر پیش بیاید وهمه هوایی شوند وجوانان همیشه در صحنه، دامن از کف بدهند و بی تنبان سر به کوی و بیابان بگذارند، و بعد وبلاگمان را هم فیلتر کنند و کار بیخ پیدا کند که چه؟!، فلانی نوشته ماچ فرنگی یا فرنچ کیس که البته جای تامل دارد که خود فرانسویها آنرا انگلیش کیس می گویند.
القصه. منظور بنده کمترین ، تجربه ماچ در فرنگستان میباشد و نه چیز دیگری.
فارغ از علاقه ما ایرانیها، که بی مناسبت و با مناسبت همدیگر را میبوسیم و اصولا سه جانبه. چپ راست چپ. آداب ماچ در فرنگستان قدری برای من نوپا، که تا دیروز فقط فامیل ها و آشنایان را بوسیده بودم و عمدتا ختم شده بود به عمو ها و دایی های سیبیل کلفت و پسرانشان که همه شرایط وطنی،  بر خواننده واضح و مبرهن است؛ همواره با پاره ای مشکلات همراه بوده است.
با توجه بر اینکه اولا اینجا نباید آقایان را بوسید و دوما ترک عادت هم موجب مرض است، آنچه بر من رفت بدین قرار است : اوایل از ترس اینکه مبادا انگ دگر باش بودن و هم جنس خواه بودن را بر پیشانیمان بچسبانند. همیشه سعی میکردم که در مواجهه با افراد، در یک گروه، آدم آخری باشم، که خوب رصد کنم باقی افراد چطور مصاحفه و معانقه میکنند. باری، کاشف به عمل آمد که فقط خانوم ها بوسیده میشوند و آنهم به این صورت که دست راست به دور گردن طرف انداخته میشود و چپ –راست.خیلی آرام و راحت.
بحث تیوری قضیه کامل بود مولای درزش نمیرفت، کاملا میدانی و مطمین، اطلاعات رصد شده بود. حال میماند بخش عملیاتی کار.
جدای اینکه در عمل خیلی طول کشید که من دست به دور گردن طرف بیندازم و نه طبق عادت معمول دستم را پیش بگیرم برای دست دادن و بعد بوسیدن. این تعداد ماچ هم دردسر ساز بود. سیستم عامل من روی عدد 3 قفل کرده بود، کوتاه هم نمی آمد. قسمت ناجور کار اینجا بود که طرف مقابل پس از پایان ماچ دوم، قصد رجعت به وضعیت ایستاده خودش را داشت، حالا تصور کنید که من دست در گردن طرف در حال خیز برداشتن به سمت ماچ سوم هستم.

فکر میکنید که در نهایت چه شد؟! بقیه با من آداپته شدن، تا ماچ سوم را نکنم رهایشان نمیکنم.

۱۳۹۳ تیر ۲۴, سه‌شنبه

آزار شبیه به کلام

باید شسته میشدی در اندیشه ام
پاک و بی آلایش
هم چنان که بودی ، چنان که هستی
اما این غبار لا یزال از کجا می اید نو به نو
که می پوشاندم زیر هزاران حرف های نا گفته
و آن آزار شبیه به کلام 
 که برای همیشه ماند در گوشم:
دوست نمی دارمت.

۱۳۹۱ تیر ۲۵, یکشنبه

یاد

وقتی تنگ میشود دلم برای تو
به کمد لباسها پناه میبرم.
میبویم و میبوسم، در آغوش می کشمشان.
نه همه شان را
فقط آنان که با بدن تو مانوس ترند.