‏نمایش پست‌ها با برچسب آخر قصه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آخر قصه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ تیر ۲۷, جمعه

۱۳۹۵ آذر ۱۵, دوشنبه

شعری برای معشوق

دوست دارم که بیایی، بنشینی به برم
 در میان همه خوبان، تو شوی همسفرم
عاشقم بیش ز دی، کم ز فردا" سخنم
 مثل لالایی مجنون، نیمه شب تا سحرم


پ.ن: به تاریخ امروز سروده شد

۱۳۹۵ خرداد ۳, دوشنبه

تو قدر آب چه دانی؟!

 گاهی وقت ها پیش می آید که به یک نقطه خیره میشوم و نا خواسته ذهنم پرواز میکند گاهی به گذشته گاهی به آینده. مثل روزی که به آینده سفر کردم و دیدم در خیابان ایستاده ای کنار کالسکه ای به رنگ آبی نفتی...دختر زیبایی در کالسکه بود..تنگ در آغوش گرفتمش..بوی آشنایی میداد..تو ایستاده بودی آنطرف تر ...از ذوق یا هر چیزی که بود اشک در چشمانم حلقه زد...به خودم که آمدم دیدم نشسته ام در اتاق روبروی لب تاب...شاید برای شما اتفاق بیفتد یا نیفتد اما برای من واقعیت بود.
مرز خیال و واقعیت باریک است یا شاید مرزی نیست...طیف است..مثل چند شب پیش که در خوابم آمده بودی...از خواب بلند شدم..اتاق تاریک بود ..خیره شده بودم به کسی که روی تخت کناری خواب بود....شک کرده بودم که این تویی که خوابیده ای یا من هنوز خوابم یا اصلا اینجا کجاست...مردد بودم که در آغوش بگیرمش به خیالم  که تویی...خواب و خیال و واقعیت در هم تنیده بودند ...چند دقیقه خیره شده بودم به سیاهی روی تخت ...سرم یکهو یخ شد..فهمیدم که تو در خوابم بودی و این یکی از دوستان است که از سایه اش تو را میجویم...میبینی جان من...آنقدر به تو مشغولم که مرز خیال و خواب و واقعیت را درنوردیده ام. میپرسی که خوبم؟ ...من خوبم.

۱۳۹۵ فروردین ۲۵, چهارشنبه

ققنوس


همیشه در زندگی دست دوستان و آشنایانی که نا امید شده بودند و افتاده بودند و درمانده گرفته ام، سعی کردم که تکانشان بدهم، حالشان را خوب کنم به هر طریق ممکن...رسالت زندگیم را همین میدیدم که تاثیر داشته باشم بر آدم ها، بخندانمشان...زیبایی های کوچک زندگیشان را بزرگ کنم بگذارم جلوی چشمشان تا شاد و خوشحال شوند...همیشه نوید روزهای بهتر دادم...شعر و ادبیات برایشان خواندم که میگذرد و میگذرد...هیچ فکر نمیکردم که خودم روزی در این باتلاق بی انگیزگی  گرفتار شوم...کجاست مسیحا دمی که این آرش را بسوزاند و آرشی نو بزاید ققنوس وار.
  

۱۳۹۴ بهمن ۵, دوشنبه

در چنین مستی مراعات ادب /خود نباشد ور بود باشد عجب


آخرین جام کار خودش را کرد، تلخیش از کام شروع شد، سوخت و پایین رفت. پایین که رسید، چنگ زد در نهانخانه دل، آنجا که گورستان آرزوهاست. باد خنک و نسیم شبانگاهی، شاید مرهمی باشد مینشینم روی این صندلی رو به سیاهی آسمان. حالا که تا این جا آمده ام،  بگذار تا قصه را دوباره مرور کنم، حالا که آسمان دل تاریک شد و پهلو به شب زد، حالا که زیباترین نغمه جهان سکوت است و من، کویر.....پس ببار ای بارون ببار....



۱۳۹۴ دی ۷, دوشنبه

شعرناتمام

روزی تو هم در نهایت شاعری میشوی 
و شعری میسرایی
شعری بی وزن !
که میتواند پرواز کند به وسعت خیال من.
 -تو با هر کلمه ای که می توانی بسرا
من به درد و دوری 
ترجمه اش میکنم-
در خاطرت نیست
روزی که من شاعر شدم!
خواب بودی!دام گسترانده بودی با زلفت هزار گره، تو در تو
مست لعل سرخی که گمان میکردی جاودانه است
زهی خیال باطل!
شاید روزی من دوباره شاعر شوم 
آن روز شعری خواهم گفت
مثل خاطره تو سپید
شعری که حرف آخرش
دوستیست
و لی ترجمانش دیگر تو نیستی.

۱۳۹۴ آذر ۲۵, چهارشنبه

در دنیای تو ساعت چند است؟

بعد از دیدن چند باره فیلم، من می‌گویم سینما یعنی همین. یعنی اینکه تا ابد بدانی و در ذهنت بماند که چه زمانی، کی و کجا و با چه کسی این فیلم را دیده‌ای و چه ها بر تو هنگام تماشای تک تک سکانس ها گذشته و چه حسی داشتی. من می‌گویم سینما..شما بخوانید زندگی، عاشقی و ...


۱۳۹۴ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

می آید و میزند به دل تیری هم/ در خنده اوست لحن دلگیری هم


گفت هر چیزی را آدابیست.
پرسیدم، از آداب پاییز چه باشد؟
گفت:  عشق،شعر، شراب و...
پرسیدم، اکمل آداب پاییز چیست؟
گفت: همه آنچه گفتم  اما در کنار یار بودن.

۱۳۹۴ شهریور ۲۰, جمعه

تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی


صبحی که با ساقی و شراب لعل فام شروع شود، به این راحتی ها تمام نمیشود. چند روزیست که شاخ غول میشکنم پنج و نیم صبح از خواب بلند میشوم. هوا هنوز تاریک است، من خیلی خوشحالم، جستی میزنم و میپرم در آغوش روزی که هنوز آغاز نشده. زیر لب زمزمه میکنم: صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن/دور فلک درنگ ندارد شتاب کن/خورشید می زمشرق ساغر طلوع کرد/ گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن. دو سه باری برای خودم با طنین مختلف، بالا و پایین می خوانمش. 
صدای موزیکی در گوشم طنین انداز است، نمیدانم چیست. میروم صبحانه ای آماده کنم، صدای موزیک هنوز هست کمی پر رنگ تر میشود. گوش میدهم. گوش میدهم. ترانه کردیست. بولا من یاخی، تو گلی نیو باخی. جست میزنم پای لپتاپ تا ببینم میشود پیدایش کرد یا نه. بعد از کلی تلاش دست از پا دراز تر تکستی میزنم به فرزاد، بالاخره دوست نزدیک آدم کرد باشد باید به درد یه همچین روزی بخورد. میگویم که اسم این آهنگ یا خواننده اش یا هر اطلاعی که مرا به آهنگ برساند. تاکید میکنم که خمارم، دست بجنبان. کمی انتظار، پیام میدهد که فلان جا برو. از آن طریق بگرد. دوباره گشت و گذار و بالاخره یافت همی شد. 
چند باره چند باره آهنگ پخش می شود. من سیر نمیشوم. در اتاق سه در چهار نشسته ام. اما دیگر اینجا نیستم. پرواز میکنم. محله به محله، شهر به شهر، کشور به کشور. میهمان تنبور نوازی کرد ها میشوم، سری به دو تار نوازی خراسان میزنم. کیهان جان کلهر هم آن طرف تر نشسته، آرشه میکشد و من مبهوت. سفید پوششانی هم هستند دورتر می چرخند و می گردند، خاک بلند میشود، سماع کنان بی این طرف میایند. صدای شجریان می آید. نا خود آگاه دستم میرود سمت سه تار، نشسته ام میانشان، زخمه میزنم. چیزی میکشاند مرا. این من نیستم که ناخن میکشم، صداطرب انگیزتراز آن است که که من خالقش باشم. چرخ زنان، زنان و مردان. رنگ در رنگ، نور بر نور. زیبایی پشت زیبایی. تو می آیی در نظرم. راه باز میکنند، می نشینی کنارم. هنوز سه تار میزنم، با من همنوا میشوی: بولا من یاخی، تو گلی نیو باخی،  گلی نيو باخی تو گلی نيو باخی گلی نيو باخم هه تویه بو له من یاخی.