۱۳۹۲ آذر ۳۰, شنبه

۱۳۹۲ آذر ۱۹, سه‌شنبه

روزی تو هم در نهایت شاعری میشوی 
و شعری میسرایی
شعری بی وزن !
که میتواند پرواز کند به وسعت خیال من.
 -تو با هر کلمه ای که می توانی بسرا
من به درد و دوری 
ترجمه اش میکنم-
در خاطرت نیست
روزی که من شاعر شدم!
خواب بودی!دام گسترانده بودی با زلفت هزار گره، تو در تو
مست لعل سرخی که گمان میکردی جاودانه است
زهی خیال باطل!
شاید روزی من دوباره شاعر شوم 
آن روز شعری خواهم گفت
مثل خاطره تو سپید
شعری که حرف آخرش
دوستیست
و لی ترجمانش دیگر تو نیستی. 


بارسلونا، 10 دسامبر 2013

۱۳۹۲ آذر ۱۰, یکشنبه

اینکه یکی از تفریحات من غذا خوردن و غذا درست کردن هست هیچ شکی درش نیست. البته خرید کردن مواد غذایی رو هم دوست 
دارم. در این چند روز مجال خرید نبود و امروز هم گویا تعطیل رسمیه اینجا بنابر این هر چه در یخچال بود رو برای ناهار امروز با هم ترکیب نمودیم. نکته جالب اینجاست که دو تا گوجه داشتم که می خواستم باشون املت درست کنم مدت ها بود که تو ناصیشون میدیدم که اینا بازیگران اصلی املت خواهند بود  اما امروز و در نهایت تقدیرشون شرکت در مخلفات پاستا شد تازه نه در نقش اصلی بلکه تو یک نقش کمرنگ و مکمل چندم، بعد از سیب زمینی و نخود فرنگی و ماکارونی. واقعا لحظه ای به نقش خودم فکر کردم .آیا تو این زمانی که صبر می کنم تا به املت وجودیم برسم تضمینی وجود داره که نرم قاطی مخلفات یه پاستا و اصلا این فرصت به من داده خواهد شد؟؟

۱۳۹۲ آذر ۹, شنبه

۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

روز بارانی

و اما حکایت آن روز بارانی.
و آن روزی که باران می آمد. باران می آمد. و گویا می بایست که باران می آمد.
هنوز هم گهگاهی باران می آید بی آنکه خیس شوم. بی آنکه دلهره خیس شدن داشته باشم. همیشه
 می رسی در باران.همیشه منتظرم در باران.
ولی امروز باران نیامد و من خیس شدم به اندازه تمام روزهایی که باران آمده بود.

۱۳۹۱ مهر ۱۲, چهارشنبه

مادر

مادر بزرگ را به یاد می آورم. مربوط به روزگار دور است. روزگاری که دنیای من و برادرم به اندازه بازیهایمان کوچک بود. مادر بزرگ مینشست. من و برادر هم کنارش دراز میشدیم. با دستانش که رنج روزگار در آن متجلی بود ،که خشک بود، پیر بود، چروکیده بود، گرده هایمان را نوازش میکرد. به اندازه تمام لذات دنیا صفا داشت. به اندازه تمام خنکی های جهان، خنک بود و به اندازه تمام مهربانی ها مهربان بود.
با آن گام های شمرده و چادری که به ناچار روی زمین کشیده میشد از خیلی دور قابل تشخیص بود. مدل خودش راه میرفت. مادر پیاده می رفت، اصلا تاکسی و اتوبوس را قبول نداشت. ابتدا و انتهای شهر را به هم میدوخت، به همه سر میزد و در انتهای مسیر به خانه ما می آمد. مشتش را از درون کیف مشکی چرمین قدیمی که داشت پر میکرد از آجیل مشکل گشا و ما دو دستمان را یاز میکردیم و همه مشکلات ما حل میشد. مادر به اندازه رنگهای اصلی و فرعی قرص میخورد. میگفت رنگ قرمز قرص فشار است، این قرص فلان رنگ قرص قند و این یکی ...قرص بهمان .مادر صبور بود در برابر درد. هیچ گاه ننالید ،یا من نالیدنش را ندیدم. 
مادر دعایمان میکرد به شیوه خودش، اسم هایمان را میخواند و جایی فرضی که احتمالن دور سر ما بود را فوت میکرد. مادر دعا میکرد. خدا رستگارتان کند ...مادر میگفت به لهجه محلی.